شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
22
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
[ 6 ] ذكر رفتن سلطان محمّد بعراق چون إغلمش را كه مقيم رسم خطبه و مظهر طاعت سلطان بود بكشتند اتابك سعد بن زنگى سلطان پارس و اتابك ازبك بن محمّد صاحب ارّان و آذربايگان را طمع در ملك عراق مستحكم شد ، و هر يكى از مقام خود فرصت را غنيمت شمردند ، و دورى سلطان و توغّل او در بلاد ترك محقّق كردند ، و حركت كردند . اتابك ازبك باصفهان درآمد باتّفاق اهل شهر ، و اتابك سعد برى آمد و رى و قزوين و خوار و سمنان و هرچه در آن حدود بود بگرفت ، و خبر در سمرقند بسلطان رسيد پس همّت بلند او كه دشوار را آسان و دور را نزديك مىشمرد او را بر قصد و حصد اتابكان محرّض آمد . از مردان گزيده و دليران كارديده صد هزار سوار اختيار كرد ، و باقى لشكر را با سروران امرا و نامداران لشكر به ماوراء النهر * و حدود تركستان گذاشت ، و چون به قومش رسيد اختيارى ديگر كرد ، و دوانزده هزار سوار از جملهء صد هزار سوار بيرون آورد ، سوارانى كه در سرعت و خفّت بر باد سبق گيرند و جهت اقتناص صيد مرام راضى شوند كه پيش از اجل بميرند ، و پيش از خبر بنفس خود بناحيت خيل بزرگ « 1 » كه از حدود رى است و اتابك سعد به ظاهر آن نزول كرده رسيد ، چنان كه كس را معلوم نشد كه بپاى اسپان رفت يا بپرّ مرغان پريد . اتابك سعد چون مقدّمهء لشكر را ديد پنداشت كه ازبكياناند كه در ملك عراق منازعت ميكنند ، بنفس خود سوار شد و كارزار بجدّ رفت ، و حملهاى متواتر
--> ( 1 ) - رجوع شود به جهانگشاى جوينى ج 2 ص 97 متن و حاشيه .